جهت عضويت ايميل خود را ثبت كنيد
   
  
 
 
 
 

به پایگاه اطلاع رسانی بیت مرجع عالیقدر شیعه مرحوم آيةالله العظمی شیرازی(ره) و دفتر آيةالله حاج سید محمدعلی شیرازی (دامت برکاته) خوش آمدید.                          روابط عمومی پایگاه

آيت الله شيرازي

گفت‌وگو با آیت‌الله سید محمدعلی شیرازي

 

ـ طبیعتاً باید بحث را از مراتب تحصیلی و علمی مرحوم پدرتان آغاز کنیم. ایشان در این زمینه چگونه رشد کردند؟

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: در ارتباط با بعد علمي مرحوم آيت‌الله‌العظمي شيرازي سخن گفتن هم آسان است و هم دشوار. زيرا بعضي امور قابل گفتن نيست. چگونه مي‌توانيم ماهيت توانايي يك فرد را در هر بعدي از ابعاد بیان كنيم. این آثار عینی و واقعی است كه نشان می‌دهد یک نفر چه مقدار توانايي داشته است. البته آثار هم نمی‌توانند آیینه‌ی تمام‌نماي شخص باشند. فرزانگان و نخبگانی بوده‌اند كه از ستون‌های دانش فقه بوده‌اند، اما آثاري از آنها باقي نمانده است.

طبيعي است كه در اقوال فقهی تغيير زياد خواهد بود. نمي‌توان گفت آنچه گفته مي‌شود، تمام حقیقت و پایان علم است. غالبا از رهگذر آثار و کتاب‌ها و همچنین با توجه به توانايي، آگاهی و حد تعمق فقیهان دیدگاهی به دست مي‌آيد.

 نخبگان ما معمولا تفاوت‌هایی با دیگران داشته‌‌اند. از همان آغاز تحصیل ظهور و بروزي داشته‌اند و سخنان‌شان نشان‌گر آن بوده كه در مسائل علمي و نظری از عمق برخوردارند. اين‌گونه نبوده است كه در ابتدای رشد فردی بسیار معمولي باشند و یک‌باره به مقامات عاليه برسند. بیشتر افرادي كه امروز در تاريخ ایران در جنبه‌های گوناگون مطرح‌اند، از همان كودكي ویژگی‌ها و برتري‌هايي داشته‌اند. غالبا فقهاي بزرگ ما در مراحل قبل از مرجعيت تفوقی نسبت به اقران داشته‌اند. اين‌طور نبوده كه اول مساوي باشند و بعد یک‌شبه پرش و جهش عجیبی داشته باشند.

پدر بنده نیز از اين قاعده مستثنی نبودند. بر اساس آنچه شنيده‌ايم، از همان كودكي سرآمد‌ی‌هايي داشته‌اند. در مکتب برتري‌هايي نسبت به ديگران در خط، تلاوت قرآن و درس و همچنین ذوقيات خاصي نسبت به ديگران داشته‌اند. به همین دلیل اين مقطع را خيلي سريع طي مي‌كنند و خیلی زود باعلاقه وارد دورس حوزه مي‌شوند. در سن 9 سالگي دروس حوزه را شروع می‌کنند و در سن 18 سالگي كفايه‌الاصول را با درک کامل معانی و عمق کافی تمام می‌کنند. كفايه خواندن آن روز غير از كفايه خواندن امروز است. در آن زمان كسي كه كفايه مي‌خواند، مجتهد يا قريب‌الاجتهاد بود. در آن زمان دروس پیش از کفایه گسترده‌ بوده است. الآن خيلي دروس حذف شده است. تبصره المتعلمين علامه حلي و شرایع را به عنوان فقه مي‌خواندند. زماني پا به شرايع مي‌گذاشتند كه يك كتاب فقهي ديگر را قبل از آن خوانده بودند. فقه از رساله آغاز مي‌شده، حالا یا وسيله النجاه بوده، یا انيس المقلدين و یا یک کتاب دیگر. بعد وارد كتاب‌هاي فقهي مختصر مثل تبصره مي‌شده‌اند. منطق را مي‌خواندند كه با منطق خواندن الان فرق داشته است. الآن منطق مظفر را به صورت خيلي فشرده مي‌خوانند. در آن زمان حاشيه‌ی ملاعبدالله تفتازاني را با آن صعوبات و پيچ و خم‌هايي كه داشته، و شمسيه خوانده مي‌شده است. در نحو همچنين نیز خيلي قوي و مطلوب کتبی درس گرفته می‌شده كه الآن خوانده نمي‌شود. حتي در مكتب خانه بوستان و گلستان سعدي براي تقويت قدرت بيان از برنامه‌های درسی  بوده است. متون زیادی تدریس می‌شد تا به شرايع می‌رسیدند. معالم و قوانين خوانده مي‌شد كه خودِ قوانين يك بحر وسيع اصول است. پس وقتي به کفایه مي‌رسيدند، اين مراحل را با گستردگي طي كرده بودند و در آن زمان از يك بنيه‌ی علمي و زيربناي خوبي برخوردار بوده‌اند كه كفايه را بهتر درك مي‌كردند. ايشان در هجده‌سالگی كفايه را به پایان رساندند. در آن سنين در شیراز نزد اساتيدي به نام ميرزامحمدصادق شيرازي و شيخ محمدرضا ثامني کفایه می‌خوانده‌اند. البته ديگران هم بوده‌اند كه نام‌شان يادم نیست. آقا شيخ علي ابوالوردي از اساتيد ايشان در آن مقطع بوده‌اند. وقتي ايشان آماده‌ی رفتن به نجف می‌شوند و اظهار علاقه‌مندي مي‌كنند كه از آن درياي بي‌كران علم و فضيلت آل‌محمد استفاده كنند، گویا آقا شيخ علي ابوالوردي مي‌گويند ايشان نيازي به نجف رفتن ندارد. آنچه مي‌خواهد در نجف به دست آورد، الان در اختيار دارد. اين موقعيت علمي مرحوم آية الله شیرازی در آن زمان بوده است.

 

ـ پس ایشان باز هم عطش علمی داشتند و به نجف رفتند؟

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: آری، با اين وجود وارد نجف مي‌شود و از همان اول برنامه‌‌ی ایشان  اين بوده که ببيند از كدام درس بهتر مي‌تواند استفاده كند. مدتی محدود در درس‌های مرحوم نایيني، شيخ محمدحسين غروی اصفهاني، مرحوم شيخ‌الشريعه اصفهاني، سيدابوالحسن اصفهاني و آقا ضياءالدين عراقي شركت مي‌كند و از همه‌ی اينها خوشه‌اي برمي‌چيند. اما به اين نتيجه مي‌رسد كه آن‌كه بهتر مي‌تواند غريزه‌ی علم‌دوستي ايشان را اشباع كند، در فقه مرحوم آقا سيدابوالحسن اصفهاني و در اصول آقاضياءالدین عراقي است كه خلاق ترين افرادند.

درس‌هاي ديگر را تعطيل مي‌كند و خود را منحصر در اين دو درس می‌کند. ايشان هميشه مي‌گفت كه فقه در آستين آقاسيد ابوالحسن اصفهاني بود؛ هر وقت اراده مي‌كرد دیدگاهی را بيرون بريزد، از آستينش فقه بيرون مي‌آمد. درايت و تسلط مرحوم اصفهانی بر فروع فقهي بي‌نظير بوده است. پدرم آقا سيدابوالحسن را بر آقا سيدمحمدكاظم يزدي برتري مي‌داد. به‌خصوص در معاملات، طلاق و نكاح و شهادات آن‌چنان مسلط تبيين كرده است كه خودش نمايانگر واقعيت و صحت بيان آيت‌الله شيرازي است.

 

ـ نظرشان نسبت به علم اصول چه بود؟

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: تعبيري از آقا ضياء نقل می‌کردند که اصول علم تحقيق و تدقيق است. فقه آنچنان تحقيقی ندارد. لذا ايشان هميشه مي‌گفتند اصول مجتهد مي‌سازد و الا فقه احاطه بر فروع فقهي است. اما اصول است كه مي‌تواند از فقه حكم را خارج كند.

در زماني كه حال‌شان خوب نبود و صحبت از تعطيلي درس ايشان بود، مي‌گفت من هم مي‌دانم حالم مساعد نيست، اما متحیرم که اگر قرار باشد يك درس را ترك كنم، كدام را ترك كنم. اگر فقه را تعطيل كنم، اصول بي‌فقه مثل درخت بي‌ثمر است. و اگر اصول را تعطيل كنم، فقه بدون اصول مثل ميوه‌هاي خشكيده‌اي است كه از درخت افتاده و از منبعش جدا شده است. فقه و اصول با هم مرتبط است و نمي‌شود از اصول دست برداشت. من مي‌گفتم اصول را ترك كنيد. ایشان مي‌گفت  نه، آنچه ملا و استاد مي‌سازد و تحويل حوزه‌هاي علميه می‌دهد، اصول است.

بر همين اساس ایشان مي‌گفت آقا ضياءالدین يك بحر نامحدود در اصول بود. در میان شاگردان مرحوم نایيني ـ كه بیشترشان بزرگان علم و فقاهت‌اند ـ كسي نبوده كه پيش آقاضياء درس نخوانده باشد. با اينكه آقا ضياء خيلي عصبی‌مزاج بود و برخوردهاي تند و پرخاش‌گری مي‌كرد، اما ايشان مي‌گفت من همه‌ی اين‌ها را سیزده‌سال بر خود خريدم و در درس اصول و فقه آقاضياء عراقي شركت كردم. مرحوم عراقی در فقه هم استاد بود، اما آقا سيدابوالحسن وسیع‌تر و عمیق‌تر بود. آقاضیاء صبح‌ها فقه و شب‌ها اصول تدریس می‌کردند. ایشان می‌گفت از سال 1333 هجري قمري تا سال 1345 هجري قمري در درس آقاضياء عراقي شركت كردم، يك جلسه درس از من فوت نشد، نه اصول و نه فقه. با اینکه در آن زمان سال درسي 300 روز بوده است.

 پدرم مي‌فرمود در سفر اولم به نجف اشرف  به دنبال حجره بودم. مدتی در مدرسه‌ی آخوند كه 63 طلبه داشت، سكونت كردم. همه‌ی صاحبان اين حجره‌ها یا مجتهد بودند يا قريب‌الاجتهاد. من در طبقه‌ی دوم بودم و در حجره‌ی كنارم آقا سيدمحمود شاهرودي بود و اين طرف آقا سيدعلي‌مدد قاینی بود و همچنين كسان ديگر. مدرسه‌ی ما تنها دو طلبه‌ی كفايه‌خوان داشت. من مي‌گفتم چرا باید در مدرسه‌اي باشم كه دو طلبه‌ی كفايه‌خوان در آن است. براي همين به مدرسه‌ی قزويني رفتم كه همه‌ی ساكنان آن درس خارج‌خوان و برخي سرآمد و مجتهد بودند. چون وجود آن دو ممكن بود همت من را پايين بیاورد. تا آخرین روز که در نجف بودند، در درس شرکت می‌کردند. در صبح روز آخر، در درس حضور یافتند و عصر از نجف خارج شدند.

 

ـ پیرامون روحیات مرحوم محقق عراقی چه می‌گفتند؟

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: مرحوم آقا ضياء عراقي خيلي تند و خشن بوده است و با شاگردانش كلنجار مي‌رفته است. معروف بوده كه درس آقاضياءالدین عراقي چند  خروس جنگي دارد كه يكي از آنها هم مرحوم آيت‌الله شيرازي بوده است. آن‌قدر با هم بحث مي‌كردند كه گاهي مرحوم آقاضياء مي‌گفتند خدا نفست را قطع كند، من كه نفسم قطع شد. تو نفست آهني است. تا جايي كه يك زمان ايشان بسيار عصباني مي شود و مهرداني را كه نزديكش بوده به سمت آقاي شيرازي پرت مي‌كند و به سر ايشان می‌خورد و خون مي‌آيد و جلسه‌ی درس هم تعطيل مي‌شود. ايشان خون پيشاني را پاك مي‌كند و به منزل مي‌روند و پانسمان مي‌كنند. می‌گفتند نزديك عصر شد و به فكر رفتم كه من ديگر درس آقا ضياء نمي‌روم، ولي هرچه به غروب نزديك‌تر مي‌شدم، ديدم در درون نفسم جنگي است و نمي‌توانم از جلسه‌ی درس بگذرم. چون ايشان در هر درس يك مطلب جديد دارد. نفسم اجازه نمي‌داد بروم، اما عشق و علاقه‌ام به فراگيري، من را وامي‌داشت كه بروم. غروب شد نماز را در منزل خواندم و به این تصمیم رسیدم كه عبا را بر سر بياندازم و در گوشه‌ای در مسجد شيخ طوسي در مقابل درب مي‌نشينم و وقتی مطمئن شدم كه همه‌ی طلبه ها  به درس رفتند،  عبا را روي سر گذاشتم و وارد دهليز مدرسه شدم و برق هم كه نبود نشستم و مطالب استاد را گوش کردم. همين كه درس تمام شد، برگشتم. آخرين نفر كه وارد مي‌شد من بودم و اولين نفر بودم که خارج مي‌شدم. اول صبح قبل از طلوع آفتاب ديدم درب خانه را دق‌الباب كردند. ديدم آقا ضياء هستند ايشان گفتند از استادت قهر مي‌كني و درس نمي‌آيي! اگر بداني چه چيزي را از دست داده‌اي و چه مطلب مهمي را نشنیدی! من گفتم نه آقا قهر كردم، اما مطلب از دستم نرفت. من به اين صورت آمدم و مطلب شما اين بود.

 

ـ آیا مرحوم پدرتان ابتکارات نظری هم داشتند؟

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: ایشان در فقه و اصول ابتكاراتي داشت. در اصول در مسئله‌ی ترتب نظر داشت. در فقه نیز نظريات متفردی دارد. يكي از اين مسائل بحث اختلاف افق است. ايشان يكي از اختلاف افقي‌هاي شديد بود. وقتي آقاي خويي در نجف دیدگاه اتحاد افق را بیان فرمود، و یک رؤيت هلال را براي سراسر جهان و هر دو نیم‌کره کافی دانست، پدرم در رای آقای خویی پيچيد و بحث كرد تا جايي كه آقای خویی از نظر خود برگشت و به نیم‌كره تعدیل کرد. يعني فرمود پس باید در رؤيت هلال با هم شريك باشند، ولو در يك جزء از شب. اما آناني كه در هيچ نقطه‌اي با هم مشترك نيستند، نه. پدرم از اختلاف افقي‌هاي شديد بود. حتي زماني در مشهد كه بودند، در شاهرود ماه رؤيت شد، ايشان آن را براي مشهد حجت ندانست. تا چه رسد به عربستان و جاهاي ديگر.

 

ـ چه روشی در آموزش و نگرشی در تحصیل داشتند؟

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: به جنبه‌هاي علمي اهميت زيادي مي‌دادند و توصیه مي‌كردند كه طلبه درس بخواند و كاري جز درس انجام ندهد. اصلا هيچ كاري را مقدم بر درس نمي‌دانستند. يك وقتي دچار پادرد شديدي شدند ـ  برای راه رفتن چند نفر زير بغل‌شان را می‌گرفتند ـ  وقتي شب زمان درس رسيد، ديدم ايشان آماده‌ی رفتن به درس‌اند. گفتم آقا شما با اين وضعيت مناسب نيست درس بدهيد. ايشان گفت من پايم درد مي‌كند، فكرم و زبانم كه درد ندارد و درس را تعطيل نكردند. به هيچ نحوي درس را تعطيل نكردند. حتي در جريانات انقلاب و تحصن طلاب در بیت‌شان درس‌شان را ترك نكردند. مي‌فرمود درس خواندن ما در اين اوضاع و احوال مانند نماز خواندن امام حسين در جبهه‌ی جنگ است.

گفت‌وگوهای علمي فراوانی با علمای شیعه و سنی داشتند. با مرحوم سيدعلي يثربي كاشاني مناظراتي در مسئله‌ی اغماء داشتند و آن را مزيل العقل نمي‌دانستند. ايشان این بحث را با ظرافت بررسي كرده‌اند و با علماي عديده‌اي رای‌زنی نموده و خلاف آن اثبات كرده‌اند و آن را هم‌رتبه‌ی جنون و سكر نمي‌دانستند. چون اگر مزيل عقل بدانيم، آن‌وقت نسبت به اغماء پيامبر و علماء و بزرگان دچار مشكل مي‌شويم. وقتی علما بی‌هوش می‌شوند، موجب بطلان اجازه‌ها و وكالت‌ها مي‌شود.

 

ـ از کدام استادان‌شان اجازه یا تایید اجتهاد داشتند؟

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: وقتي از نجف به شيراز مي‌آيند، آقاضياء اجازه‌ی اجتهاد بسيار مفصلي براي ايشان مي‌نويسد با عناويني مثل «مجتهد عدل ثقه له التصدي لما يتصديه المجتهدون و له تولي لما يتوليه الفقهاء الراشدون الكرام فليشكر الله علي هذه النعمه و يحمده علي هذه العطيه» در رجب 1345 هجري قمري كه مي‌خواستند به شيراز بيايند، چنين اجازه‌ی اجتهاد قوي و محكمي دریافت می‌کنند. مرحوم آقا سيدابوالحسن اصفهاني متنی مي‌نويسد كه بالاتر از اجازه‌ی اجتهاد است. صحبت از اجازه‌ی اجتهاد نيست، بلکه صحبت از ارجاع تقليد است. ايشان حدود دوسال قبل از فوتشان مي‌نويسد «و للناس الرجوع اليه في الاحكام الشرعيه و الوظائف الاسلاميه»

خيلي از شاگردان ایشان داراي موقعيت‌هاي مناسب علمي بوده‌اند. آیت‌الله شيخ ابوالحسن دارابي شيرازي (امام جمعه‌ی فقید مشهد) و شيخ حسين‌علي طوبايي از شاگردان ايشان بوده‌اند و بزرگاني از شيراز و اصفهان بوده‌اند كه در دوران نجف اشرف در حوزه‌ی درس ايشان شركت مي‌كرده‌اند و هر كدام منشأ آثار زيادي بوده‌اند.

مقداري از مؤلفات ايشان چاپ شده، بخشی هم به صورت دست‌نويس است. عمدة الوسايل در زمان ايشان چاپ شده و جلد سوم را بنده با همكاري دو نفر از بزرگان حوزه و اعضاي جلسه‌ی استفتاء ايشان ـ مرحوم آيت‌الله سيدابراهيم حجازي طبسي و مرحوم آيت الله شيخ ابوالقاسم روحاني كه هر دو از اساتيد بودندـ جمع‌آوري كردم. كتاب القضاي ايشان هست. جزوه‌هايي از ايشان در ابواب مختلف فقهيه جدا جدا چاپ شده و بنده اين‌ها را گرد‌آوري كردم و به عنوان رسائل فقهي چاپ كردم.

 

سوابق و نظرشان راجع به علوم اسلامی غیر از فقه چه بود؟

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: شكي نيست كه ایشان از هر خرمني خوشه‌اي چيده‌اند. اما اينكه ادعا كنيم كه ايشان در هيئت و فلك و فلسفه تبحر داشته‌اند، واقعيت اين نبوده است.

البته دیدگاه‌هایی کلامی داشتند. كتابی نوشته‌اند که مناظرات ده‌گانه‌ی ايشان با علماي اهل‌سنّت در مكه و مدينه در سال 1361 هجري قمري (سال 1319 هجري شمسي) را گزارش می‌کند. درپی اصرار برخي بزرگان به صورت جزوه‌ای كوچك منتشر شد، اما اين كتاب از جهت محتوا آن‌قدر عميق است که تا حال بارها ترجمه شده است. حتي چندبار به فارسي ترجمه شده است و وقتی در نجف بوديم، به زبان‌های اردو، انگليسي و گجراتي ترجمه و چاپ شده است. جزوه‌ی كوچكی است، اما استدلال‌هایی قوي دارد.

 

ـ خب به بحث مبارزات و مجاهدات ایشان که بسیار طولانی است، می‌رسیم.

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: بله، درست است. با شرح مبارزات ايشان مثنوي هفتاد من كاغذ می‌شود. مقداري از روحیات شجاعانه‌ی ایشان تأثيرات ژن وراثتي بوده است. البته مكتب اهل‌بيت مكتب مبارزه است. «من رأي سلطانا جائرا فلينكر عليه» عالم آل محمد به معناي فقيه واقعي بايد با باطل مبارزه كند و الا فعليه لعنه الله. جنگ و مبارزه با باطل ريشه‌هاي اوليه و زمینه‌ی آغازین مكتب ماست. همه‌ی امامان ما در مسير مبارزه‌ی حق با باطل بوده‌اند. علماي ما هم اين‌گونه بوده‌اند و اگر اختلافی داشته‌اند، به جهت تشخيص‌هاي مختلف‌شان بوده است.

مرحوم آيت‌الله شيرازي از سنين كودكي همچون پدرشان آقا سيدمحمدطاهر ـ از فقيهان بزرگ خطه‌ی فارس که در برابر قدرت‌ انگليس‌ها در ايران مبارزه مي‌كرد ـ مجاهد بودند. تا آنجا كه به دست نماينده‌ی تام الاختيار انگليس در ايران شش ماه تبعيد شدند. پدربزرگ ايشان آقا سيدمحمدعلي در دوران مشروطه از  مبارزان سرسخت بوده‌اند و هم‌گام با آيت‌الله شيخ فضل‌الله نوري مخالف مشروطه بودند و در ابن‌بابويه مدفون شدند.

یک روز در جلسه‌ای دكتر شريعتمداری از اعضای اوليه‌ی شورای انقلاب فرهنگي ـ که اصالتا شيرازي است ـ در ضمن خاطراتي از پدرش نقل مي‌كرد:

«در شيراز اتاق كوچكي در طبقه‌ی بالاي یک خانه داشتیم و بعد از شكست مشروطه و اعدام شيخ فضل‌الله، در همین اتاق آقاسيدمحمدعلي (پدر آقاسيدمحمدطاهر و پدربزرگ آقاسیدعبدالله) مخفي بود و مدتی را در اين اتاق گذراند و پس از چندی ايشان را دستگیر کردند.»

اين خانواده همگي اين‌طور بوده‌اند. اساسا ژن‌شان، ژن مبارزه بودند. خيلي عصباني و برافروخته مي‌شدند، وقتي مي‌ديدند در گوشه‌اي از جهان اتفاقي براي مسلمانان مي‌افتد و علما سكوت مي‌كنند.

در مشکلات ايران برخي بزرگان اهل اعتراض نبودند، اما آیت‌الله شیرازی سخت برخورد مي‌كردند و راضي به سكوت آقايان نبودند. ايشان در زمان احمدشاه شش ماه به سيوند ـ بين شيراز و اصفهان ـ همراه با پدر بزرگوارشان تبعيد بودند. ايشان در زير سايه‌ی پدر و همراه با او رشد كرد.

در قیام ضد كشف حجاب از عناصر تصميم‌گيرنده‌ در اصفهان و شيراز بودند و بعد با سفر اعتراض‌آمیز به مشهد و شركت در قيام مسجد گوهرشاد از اركان اين قيام شدند. زندانيان واقعه‌ی گوهرشاد عالمان بزرگی مثل مرحوم پدرم، آقاسيدهاشم نجف‌آبادي (پدربزرگ مادری آقاي خامنه‌اي)، آقابزرگ شاهرودی، سیدیونس اردبیلی و... بودند.

 

ـ به غیر از ایران، در قضایای دیگر کشورها هم نقشی داشتند؟

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: مفصل، ایشان در عراق هم در برابر همه‌ی آن حكومت‌ها (عبدالكريم قاسم، عبدالسلام عارف، عبد الرحمن عارف، احمدحسن البكر و جنايت‌كاران حزب بعث) مي‌ايستاد و اعلاميه‌ها، نامه‌ها و سخنراني‌هاي سیاسی‌شان همه موجود و مضبوط است.

در جريان كشف حجاب افغانستان ايشان موضع‌گيري داشت. در زمان پدر ظاهر شاه كه به كشته شدن جمعي از علماي افغانستان و زنداني شدن 120 نفر از علماي هرات، قندهار و مزارشريف منجر شد، نیز پيام دادند.

در طرفداری از فلسطينیان مكاتباتی داشتند و پيام می‌دادند. در مراحل و مقاطع مختلف نسبت به فعالیت‌های اسرائيل هشدار می‌دادند. نسبت به مسائل جنوب لبنان و ناپدیدشدن امام موسي صدر، خیلی حساس بودند.

در مسئله‌ی نويسنده‌ی شیعی كتاب «ابوطالب مومن قريش» كه دادگاه عربستان حكم به اعدام او داد، ساکت ننشستند. الحمدلله در اين مورد سر و صدايي در نجف بلند شد، دیگر علما نیز تحرك خوبي داشتند، مرحوم آقاي ميلاني، آقاي شريعتمداري و... به نوبه‌ی خود فعاليت‌هايي انجام دادند تا در پايان از طريق شاه وارد شدند و از او خواستند كه دخالت كند. او هم اقدام كرد و به ملك سعود پيام رسمي داد و او هم حكم اعدام نویسنده‌ی شیعی را تغيير داد. الان هم ايشان هنوز در قطیف زنده است و از علماي آن دیار است.

رئیس‌جمهور تونس در سال 60 ميلادي حكمي در مورد معاف بودن كارگران كارخانه‌ها از روزه صادر كرد و مرحوم آقاي شيرازي پيشاپيش علمای نجف عصا به دست گرفتند و يك به يك خانه‌ی علما رفتند تا حركتي كنند. البته اثر كلي نگذاشت، اما حساس بودند.

در مسئله‌ی اعدام سيد قطب ـ چون چهره‌ای اسلامي بود ـ تلگراف شديداللحني براي جمال عبدالناصر فرستادند. در ارتباط با مراكش ايشان نقش داشتند و پيام فرستادند. نجف هميشه مركز فعالیت بود و همه‌ی چشم‌ها به امثال آیت‌الله شیرازی بود.

عبدالكريم قاسم می‌خواست جشن كودتايش را برگزار کند، 700 رقاصه‌ی روسی را دعوت كرده بود، تا از هشتم تا چهاردهم محرم در سراسر عراق جشن برگزار کنند. پدرم براي مراسم عرفه به كربلا رفته بود كه چند نفر خبر دادند كه چنين برنامه‌اي در شرف وقوع است. همان‌جا زيارت را نيمه‌كاره رها كرد، راهی نجف شد و يك به يك به دیدار علما رفت و همه را دعوت به اعتراض كرد. حركت وسيع و گسترده‌اي شکل گرفت كه جرقه‌ی اوليه‌اش را ايشان زد. آقاي شيرازي اولين عالمی بود كه از اين خبر مطلع شد و اطلاع‌رساني و تحريكات ايشان موجب حركت وسيع شد. آن‌قدر تلگراف به عبدالكريم قاسم زدند تا اينكه نجف و كربلا را مستثني كردند. البته آنها كار خود را در دیگر شهرها انجام دادند.

در زماني كه آقاي حكيم فتوايي در مورد كفر و الحاد حزب كمونيست عراق دادند، آقاي شيرازي دوش به دوش آقاي حكيم پیش می‌رفتند. كار به جايي رسيد كه آقاي حكيم را در جوی اختناق‌آمیز منزوي کردند و ايشان حتی از منزل بيرون نمي‌آمد. باز آقاي شيرازي بودند كه ایستادند. ايستادگي در برابر عبدالكريم قاسم تا حدي بود كه آقاي حكيم در يك مقطع كوتاه به پدرم اجازه‌ی حركت نداد، اما آقاي شيرازي مبارزه را ادامه دادند.

تا جايي كه عبدالكريم قاسم در جلسه‌اي با حضور كليه‌ی استانداران و فرمانده‌هاي مناطق هفتگانه‌ی ارتش عراق ـ که پخش مستقیم می‌شد ـ بر سر فرمانده منطقه‌ی نجف و كربلا فریاد کشید كه:

«تو فرمانده‌ آنجایی، و باز يك روحاني ايراني اين‌چنين به دولت می‌تازد و ما را می‌كوبد. اين‌ها كساني‌اند كه از آن طرف مرز دلارهاي آمريكايي را مي‌گيرند و عليه ما قيام مي‌كنند و می‌خواهند ما نهضت آزادي ما شوند. من به همين زودي اين شخص (آیت‌الله شیرازی) را به آن طرف مرزهاي عراق تبعيد مي‌كنم. و اني له لبالمرصاد.»

همه‌ی اعضای نشست پريشان شدند. وقتی جلسه تمام شد، يك نفر از استانداران گفته بود، سياده الزعيم شما مي‌دانيد چه گفتيد؟ خيلي بد شد. الان آرامش مناطق شیعه‌نشین عراق از بین می‌رود، اين مراجع در نزد شيعيان موقعيت دارند. مردم اعتراض خواهند کرد.

عبدالکریم قاسم کمی آرام شد و گفت بله من تند رفتم. بگوييد اين سخنراني من پخش نشود. گفتند اين پخش مستقيم بود، گفت كه بگوييد بار دوم پخش نشود.

وقتي اين پيام به گوش پدرم رسيد، ايشان فرمود حالا كه گفت اني له لبالمرصاد بدانيد كه اين كاري است كه جز از ناحيه‌ی پروردگار صادر نمي‌شود و او كاري از پيش نمي‌برد.

در آن مقطع نقش رهبري با مرحوم آقای حكيم بود، اما پایگاه روحانيان معترض آن زمان منزل آیت‌الله شیرازی بود. پیوسته مي‌آمدند، طرح‌ها را بیان می‌کردند و نظرخواهي مي‌كردند.

داستان مبارزات ايشان با پهلوي اول و دوم خيلي مشهور است. ايشان در مورد محمدرضاشاه گفته بودند: عاقبت، گرگ‌زاده گرگ شود/گرچه با آدمي بزرگ شود.

آقاي خامنه‌اي وقتی رئیس‌جمهور بودند، برای مراسم ترحیم به مشهد آمدند. آقاي طبسي با من تماس گرفت كه آقاي خامنه‌اي به حرم مشرف شده‌اند و علاقمندند شما را ببينند. شما امشب اينجا بياييد، دور هم هستيم و هر كس از افراد بيت را كه مايل‌ايد بیاورید. من همراه با يكي از اخوي‌ها و آقاي شاهرودي ـ دامادمان ـ رفتم و جلسه‌ای یک‌ساعته با آقاي خامنه‌اي داشتيم كه حدود 17 نفر از روحانيان و سران نظام نیز بودند. در مورد آقاي شيرازي هر كسي يك برداشت و خاطره‌اي نقل می‌کرد. وقتي حرف آقايان تمام شد، آقاي خامنه‌اي فرمودند:

«شما همه در مورد مجاهدات ايشان صحبت كرديد، اين امري است كه همه مي‌دانند و قبول دارند. من مي‌خواهم نكته‌اي مهم‌تر را یادآور شوم و آن مسئله‌ی شجاعت ايشان بود. ايشان مجاهدی معمولی نبودند، شجاع بودند. در آن ابتدا که امام حركتي را در قم آغاز كردند و ما در اينجا با دوستان‌مان فعاليت‌هايي داشتيم، ما كار مي‌كرديم، اما فكر نمي‌كرديم بشود عليه خود شاه حرفي زد. مشكل می‌توانستیم نام شاه را مستقيما بياوريم. لذا فعالیت‌های سیاسی را با احتياط انجام مي‌داديم، تا اينكه شنيديم اطلاعيه‌ای از آقاي شيرازي از نجف آمده كه خيلي تند گفته‌اند عاقبت، گرگ‌زاده گرگ شود/گرچه با آدمي بزرگ شود. وقتي ما چنين مطالبي را مي‌شنيديم، جان مي‌گرفتيم و اين اطلاعيه‌ها را با جان و دل كپي و تکثیر مي‌كرديم، به دوستان‌مان مثل آقاي هاشمي نژاد و...به می‌رساندیم و اینان به مدارس علمیه مي‌بردند و روز بعد بين مردم پخش مي‌شد. این‌گونه ابهت شاه خیلی راحت بين مردم شكسته مي‌شد.»

يكي از نويسندگان به تازگی در عراق در مورد علما و مراجع نجف كتابي نوشته و در مورد آقاي شيرازي مي‌گويد ايشان بسی بيش‌تر از فعالیت‌های مبارزاتی‌اش دلیر بود و هيچ ترس و واهمه‌اي نداشت.

 

ـ آیا زندگی پدرتان نیز مانند مبارزات‌شان خاص و قابل توجه بود؟ چه ویژگی‌هایی داشت؟

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: یکی از ویژگی‌های‌ ایشان بساطت و سادگی در زندگی و ارتباط بی‌تکلف و متواضعانه با کوچک و بزرگ بود. در وضع خانوادگی در ساده‌ترین وضع زیست کرده بودند و راحت‌ترین برخوردها را با خانواده، نزدیکان و دوستان‌شان داشتند. تا جایی که در خاطرم هست، هیچ‌گاه کم‌ترین تکلف و تکبری را به عنوان پدر و پسر نداشت.

برای نمونه، آیت‌الله شیرازی به علت کمبود مدرسه در نجف، زمینی به مساحت 3000 متر مربع را برای ساخت مدرسه در نظر گرفته بودند. اطراف زمین که از نجف دور بود، دیوارکشی و درختکاری مختصری شد. ایشان مقید بودند که روزها بعد از تدریس و قبل از آمدن به منزل به آنجا بروند و یکی دو ساعت از فضای آنجا برای مطالعه و نامه‌خوانی استفاده کنند. هر روز در آن مدرسه زیر یک درخت، تکه‌ای بوریا پهن می‌کردند؛ هم استراحتی و استنشاق هوایی بود و هم مطالعه می‌کردند.

شخصی که منزلش در نجف در خارج از محدوده‌ی شهر بود، برای من نقل کرد که روزی به آن قطعه رسیدم که می‌گفتند قرار است آقای شیرازی در این‌جا مدرسه تأسیس کنند و دیوارکشی شده بود. چون هوا گرم بود و تشنه بودم، داخل رفتم تا زود آبی بیابم و بنوشم. دیدم پیرمردی نشسته است، حصیری پهن کرده و کتابی هم در دست دارد. خیال کردم خادم مدرسه است. رفتم نزدیک گفتم: مشدی (مشهدی)، یک لیوان آب به من بده! آن پیرمرد هم برخاست و خیلی راحت رفت و از خمره‌ی آب یک لیوان را پر کرد و آورد. من خوردم و گفتم ممنون و رفتم. ذهنم به این منتقل نشد که این کیست. چندی بعد این جریان را نقل می‌کردم. یک نفر گفت مگر آنجا خادم هم داشت؟ گفتم بله. گفت فکر نکنم، آنجا خادمی باشد. گفتم چرا، خودم دیدم. آنها نمی‌پذیرفتند و می‌گفتند مدرسه خادم ندارد، چون هنوز به حد اسکان نرسیده است. تا مشخصات پیرمرد را توضیح دادم، گفتند عجب! او آیت‌الله شیرازی بوده که مثل یک خادم آنجا نشسته بوده  و بی‌تکلف برخاسته و  برایت از خمره آب آورده. بعد که به صحن امیرالمومنین رفتیم، آقا را نشانم دادند که امام جماعت حرم بود. دیدم بله، همان پیرمرد است که به او گفتم مشدی، آب بیاور.

به همین سادگی زندگی می‌کردند. روزهای ماه مبارک در نجف اشرف از منزل به صحن مطهر امیرالمومنین برای نماز می‌آمدند. در عراق اکثر علما وقتی راه می‌رفتند، عبا را روی سر می‌کشیدند و این نشان تواضع بود. فرقی نداشت شب باشد یا روز و کسی همراه‌شان باشد یا نباشد. از آن خیابان شارع الرسول ـ که منزل بزرگان و مراجع در آن بود ـ تا صحن مطهر می‌آمدند و اگر  می‌دیدند برخی آشکارا روزه‌خوری می‌کنند یا سیگار می‌کشند، خیلی طبیعی بدون اینکه هیچ جنبه‌ای را برای خود لحاظ کنند، تذکر می‌دادند. خیلی‌ها می‌گفتند این کار در شأن ایشان نیست، باید به همراهان بگویند، نه اینکه خودشان تذکر دهند. اما ایشان خودشان تذکر می‌دادند.

پدرم می‌گفتند من در تمام عمرم از سن 13 سالگی روزه گرفته‌ام و یک روزه‌ی ماه رمضان را هم نخورده‌ام، نه به علت سفر و نه مرض. ایشان در رمضان به کرند کرمان می‌رفتند و یک ماه می‌ماندند، زیرا هوا خوب بود. هم روزه می‌گرفتند و هم به اشتغالات درسی می‌رسیدند.

می‌گفتند که همسرم در نجف می‌خواست وضع حمل کند. به دنبال قابله رفتم، تا رفتم قابله را پیدا کنم، دیدم دارد درس دیر می‌شود. یا باید دنبال قابله می‌رفتم یا به درس. به یک نفر گفتم تو برو یک قابله پیدا کن و به این آدرس ببر، من درس دارم. درس را تمام کردم، وقتی به منزل رفتم دیدم قابله آمده و وضع حمل هم شده است و همین آقاسیدمحمّد (اخوی بزرگ بنده) به دنیا آمده است. یعنی درسم را حتی برای آوردن قابله تعطیل نکردم.

همه‌ی ما را در سخن و رفتار به ساده‌زیستی دعوت می‌کردند. فرزندان‌شان را از تجملات دور می‌کردند. ما کوچک بودیم، ایشان سر سفره می‌نشستند. در ماه مبارک معمولا در سفره‌ی افطار یک تنوعی است. اگر آبگوشت پخته می‌شد و یک فرنی ـ که در عراق رسم بود ـ در کنارش گذاشته می‌شد، ایشان اجازه نمی‌دادند که حلوا هم درست کنند. دوست نداشتند در کنار فرنی یک حلوا هم باشد. می‌گفتند عثمان‌وار زندگی نکنید.

یک روز یکی از برادرها سر سفره گفت آقا این غذا چیه؟ چرا با ما این‌طور برخورد می‌کنید؟ پدرم پرخاش کرد که «می‌گویید این چیست، آبش را حساب کن، گوشتش را حساب کن، نخودش هم هست، نمکش را هم حساب کن. تو به این همه می‌گویی یک غذا! این‌همه در سفره هست و تو می‌گویی چیزی نیست؟»

اساسا تحمل‌شان در برخورد با مسائل زياد بود. مي‌گفتند اگر من صبور نبودم و مي‌خواستم با مسائل عادي برخورد كنم، بايد الآن هفت كفن پوسانده باشم. البته اين منافاتي نداشت كه خيلي هم شديدالتأثر بودند و بي‌تفاوت نبودند. اما تحملشان زياد بود. از فردي مثل ايشان كه در کانون فراز و نشيب‌هاي جامعه و شرايط كشورهاي مختلف و اختلاف نظرها حضور داشتند، این‌همه صبر عجیب بود.  البته خيلي حماسی و عاطفی برخورد مي‌كردند، اما قواعدی هم داشتند.

ايشان در خانه سخت‌گير و خشن نبودند. طوري عمل مي كردند كه وجودشان در خانه منشأ تكلف براي اهل خانه نباشد. گاهی می‌ديدم مشغول شستن لباش‌هایشان هستند. می‌گفتم آقا اين چه كاري است كه مي‌كنيد. كار شما نيست. می‌گفتند چه‌قدر به مادرت زحمت بدهم. آنچه از خودم برمي‌آيد، انجام مي‌دهم.

در نجف مهمان که می‌آمد، سينی غذا را دست مي‌گرفتند و جلوي آن شخص مي‌گذاشتند و ابايي نداشتند. اين جور عمل كردن در خانه براي ايشان خيلي عادي بود. با پسرها و دخترها و با دامادها و عروس‌ها برخورد رفاقتي داشتند.

در مهاجرتشان از شيراز به نجف ـ در جريان كشف حجاب ـ اطلاع ندادن‌شان به برادر براي اين بود كه محرمانه باشد و مبادا آنها بر اثر عواطف برادري مانع انجام اين عمل شوند. چون برادرشان بزرگتر از ايشان بودند. حتي به همسرشان نگفته بودند و فقط با آقاي حجازي راه مي‌افتند. البته آقاي حجازي در آن زمان پدرخانم ايشان نبودند.

طلبه‌ی مازندرانی جواني بود كه تفاوت سني زيادي با بزرگان و حضار جلسه‌ی استفتاء در نجف داشت. با اينكه جوان بود، با علم، فهم و ذكاوت خود مشهور شده بود. برخی با حضور او مخالف بودند، اما ايشان مي‌فرمودند نه، جنبه‌ی علمي مقدم بر هر مسئله‌ی ديگري است. ما علم را ملاك مي‌دانيم. آن آقا از ائمه جمعه و از بزرگان مجلس خبرگان است و از شاگردان ايشان بود. با همه‌ی طلاب و شاگردان اين‌گونه بودند. به شاگردي بيشتر احترام مي‌گذاشتند كه در درس جدي‌تر بود.

ايشان شيوه‌ی مخصوصي در پي‌گيري مسائل علمي داشتند، همان شيوه‌ی مرحوم آقاضياءالدین عراقي. خيلي علاقمند بودند كه طلبه تعبدا نظر استاد را قبول نكند و مي‌گفتند درس با حلاجي و مباحثه پيش مي‌رود، نه با گفتن و شنيدن. شيوه‌ی مرحوم نایيني در درس اين بوده است كه شاگردان بايد سكوت مي‌كردند، اما مرحوم عراقی اين‌گونه نبوده و در درس راه را باز مي‌گذاشته است كه در آن مباحثه شود. مرحوم آقا همين شيوه را داشتند. مكرر مي‌شد كه حرف شاگردان را بپذيرند. مي‌گفتند درست گفتي و تشويق هم مي‌كردند. آنجا هم كه رد مي‌كردند خيلي جدی رد مي‌كردند و ملاحظه هم نمي‌كردند. ايشان خود در درس آقاضياء اين‌گونه بوده و زیاد اعتراض می‌کرده. مي‌گفتند مرحوم آقاضياء به شش دليل ترتب را ثابت مي‌كرد و من هر شش دليل را رد مي‌كردم.

هيمنه‌ی استاد به جاي خود بود، اما رأی استاد را در جاي خود رد مي‌كردند. ايشان نسبت به آقاضياء نه ارادت كه حتی به تعبير من غلو داشتند. در عين حال خيلي اوقات نظرات ايشان را رد مي‌كردند. در رد كردن مبنايي هم احتياط نمي‌كردند. مباني اختصاصي خودشان را داشتند، زیرا دیدگاه‌هايي داشتند كه بر خلاف همه است. اگر يك طلبه‌اي مطلبي مي‌گفت، كه درست نبود و كسي هم او را تأييد مي‌كرد، مرحوم آقا مي‌گفتند البته هر دروغ‌گويي به يك دروغ‌پرداز نياز دارد. از اين تعبيرات هم در درس داشتند.

يك وقتي طلبه‌ی سيدي بود كه الان از ائمه جماعات است، حرفي زد، مرحوم آقا رد كرد. دوباره اشكال كرد، آقا نپذیرفت. يك‌دفعه نگاه كردند و گفتند تو هستي من فكر مي‌كردم كه يك شيخ اين حرف‌ها را مي‌زند. تو ر ا که سيدی چه به اين حرفها! در درس‌ها مزاح داشتند.

ايشان مي‌گفتند تكرار كنيد، من از تكرار خسته نمي‌شوم. مي‌گفتند خداوند داستان موسي و هارون را چند بار در قرآن تكرار كرده است. تكرار چه اشكالي دارد؟ تكرار نشان‌دهنده اهميت قضيه است. تكرارهای من براي اين است كه اين مطلب در ذهن شما رسوخ پيدا كند. سعي‌شان بر اين بود كه طلبه با بهره بيرون رود. حوصله‌ی سر و كله زدن با طلبه را داشتند.

از كسل بودن طلبه ها رنج مي‌بردند. تفاوت بين حوزه‌ی مشهد و نجف زياد بود و خيلي افسوس مي‌خوردند. دلشان مي‌خواست آن چيزها را كه ديده بودند، اينجا هم می‌بود.

ايشان مي‌گفتند يك جلسه‌ی فقه و يا اصول از من فوت نشده است. كتاب قضا را كه نوشتند، بيان كردند «هذا ما استفدته من مجلس درس الاستاذ». البته افزون بر آن تقريراتي هم دارند كه متأسفانه مرتب نشده و نسخه‌ی خطي‌اش هم موجود است. مرحوم آقا مي‌گفتند وقتي آقاضياء کتاب مقالات‌الاصول را نوشت، به من نشان داد. گفتم آقا اين را چاپ نكنيد. اجازه بدهيد با برخي دوستان مرتب كنيم و بعد چاپ شود. آقا ضياء هم پذيرفت. من رفتم حج و برگشتم ديدم چاپ شده است. می‌گفتند این کتاب تو سر موقعيت علمي آقاضياء زد. تقريراتي كه از آقاضیاء داريم، در مباحث فقهي است.

 

ـ برای ما نمونه‌ای از اخلاقیات ایشان را بازگو کنید.

آیت‌الله سیدمحمدعلی شیرازي: ايشان مرض قند داشتند، اما نمی‌دانستند. آن سال‌ها که در نجف بودند، هنوز مسئله‌ی قند جدي نبود. در عراق تا حدودی شناخته شده بود، اما هيچ ذهنيتی در میان مردمی نسبت به آن نبود. مدتي بود روي ناخن‌هايشان را با قلم‌تراش مي‌گرفتند و تمیز می‌کردند. يك بار ديدند سر انگشتانشان كمي زخم شده است. انگشتشان را بستند و يك ماه و نيم دو انگشت‌شان بسته بود. طبيب آوردیم، نگفت قند دارند و كسي نیز خيلي توجهي نمي‌كرد. فقط موقع وضو باز می‌كردند. شبي كه مرحوم آقاي خميني از تركيه وارد نجف شدند، همان شب اول مرحوم آقاي شيرازي به دیدار ایشان رفتند. مرحوم آقاي شيرازي نشسته بودند، خانه‌ی كوچكی بود، علما هم نشسته بودند. در اين میان آقاي خميني از ايشان پرسید چرا انگشت‌تان را بسته‌ايد؟ ايشان گفتند مدتي است كه سر انگشتم زخم شده است و هر چه دوا مي‌زنيم، خوب نمي‌شود. مرحوم آقاي خميني گفت شما قند نداريد؟ پدرم گفت قند چيست؟ امام گفت قند عارضه‌اي است كه بعضي در بدنشان رخ مي‌دهد كه اگر كسي قند داشت و زخم در بدنش ايجاد شد، خوب نمي‌شود تا وقتی قند درمان شود. ايشان گفتند من اصلا نمي‌دانم قند چيست. خلاصه مرحوم آقا گفت چه کار كنيم؟ گفتند بايد پزشك معالج‌تان بيايد. دكتر عبدالرزاق شهرستاني پزشك معالج ايشان بود. ايشان شب آمد و مرحوم آقا گفتند كه قضيه اين‌طوري است و آقاي خميني به من اين‌گونه گفته اند. ايشان گفت بله، ممكن است قند باشد. گفتند قند چي‌اه؟ دکتر گفت همان مرض سكّر است.  گفت من کسی را مي‌فرستم بيايد نمونه‌ی خون از شما بگيرد. آن وقت آزمايشگاه در نجف نبود. پزشكی مسيحي به نام دكتر پطرس جرجيس بود، چون در بيمارستان كوفه كار مي‌كرد و آقاي شهرستاني رئيس آنجا بود، گفت من اين را مي‌فرستم، خدمتتان بيايد از شما نمونه‌ی خون بگيرد.

فردا دكتر آمد و نمونه گرفت و پس فردا جواب را براي ما فرستاد و ما براي دكتر شهرستاني فرستاديم. گفت آقا قند دارند و قند بالايي هم دارند، قندشان 400 است.

گفت بايد يك سري دارو مصرف كنيد و پرهيز شديد داشته باشيد و در مقطعي انسولين تزريق كنيد. يكي از چيزهايي كه بسيار تأكيد مي كرد يونجه‌ی تازه و جوانه‌ی آن بود که براي قند بسيار مؤثر است. ايشان به به شوخي مي گفتند ببينيد آخر عمر بعد از هفتاد سال، كار ما به جو و يونجه خوردن افتاد. قندشان درمان شد.

در همان سال دكتر شهرستاني قبل از ماه رمضان سراغشان آمد و گفت با توجه به قند، نبايد روزه بگيريد. چون قند شما تغيير مي‌كند. ايشان فرمودند من در سحر بيشتر غذا مي‌خورم تا قندم پايين نيايد و من تا حالا يك روز را روزه نخوردم. اصرار آقا را كه ديد، رفت يك سري دارو براي ايشان تنظيم كرد و داد تا ايشان بتوانند روزه بگيرند. ايشان فرمودند مي دانيد كه اگر من روزه نگيريم بدتر مي‌شوم. چون هر روز از خواب بيدار مي‌شوم و مي‌بينم روزه نيستم. با خودم مي گويم چرا نيستم؟ چون من مريضم. و همين كه مي‌گويم، اين تلقين مرا بيشتر مريض مي‌كند.

تا آخرين سال‌هاي عمرشان دو سال فقط روزه نگرفتند. تا سن 93 سالگي تا هفدهم ماه روزه گرفتند و حالشان بد شد. به بيمارستان شاهين‌فر رفتند و دكتر گفت اين معلول روزه گرفتن شماست.  ايشان گفتند من فكر مي كردم كه روزه براي من حرجي است، اما حالا فهميدم كه ضرري است. به من فرمود كه سيدمحمدعلي، كفاره‌ی اين 17 روز را بپرداز.

به نوافل يوميه بسيار مقيد بودند و هيچ وقت ترك نمي‌كردند، اما در ايران نافله‌ی عصر را نمي‌خواندند. چون نمي‌خواستند مردم معطل شوند، نماز را خيلي زود مي‌خواندند. سرعت نمازشان در مشهد معروف بود. در ركوع و سجده فقط يك «سبحان‌الله» مي‌گفتند. به ايشان مي‌گفتم آقا شما كه اين‌طور نماز مي‌خوانيد، من كه صف اول مي‌ايستم به نماز شما نمي‌رسم، واي به حال كسي كه آخر نشسته است. ايشان مي‌گفتند نبايد وقت مردم را تلف كرد، باید حال مردم را مراعات كرد. اين مردم يا زائرند يا مجاور و كاسب، در هردو صورت مي‌خواهند به كارشان برسند.

تحميلي در نوافل و مستحبات نسبت به ما نداشتند. مي‌گفتند اگر ماه رمضان جايي دعوتيم، نبايد نافله بخوانيم و بايد زود برويم كه ديگران را اذيت نكنيم و وقت مردم را نگيريم.

شب هفتم رحلت آقاسيدعلي مددي در منزل صبيه‌ی ايشان مراسم افطاري بود و مرحوم آقا را دعوت كردند. ايشان نماز خواندند و به سر سفره رفت. معلوم شد آقای سيدمحمود شاهرودي هم بايد بيايد. آقاسيدمحمود خيلي دير آمد. مرحوم آقاي شيرازي به آقاي شاهرودي گفتند آقا شما چرا دير آمديد؟ چرا تا حالا معطل کردید؟ فكر نمي‌كنيد كه مردم معطل مي‌شوند؟ صاحبخانه درمي‌ماند چه كند؟ آقاي شاهرودي گفتند عادت ماست كه موقع نماز با خودمان كمي نان و خرما مي‌بريم و بين دو نماز افطار مي‌كنيم. ايشان گفتند به به! شما وقتي جايي افطار دعوتيد، نباید افطار كنيد. بايد بياييد اينجا افطار كنيد. شما براي اطعام دعوت نشديد، شما براي افطار دعوت شديد. خيلي تند صحبت كردند، تا جايي كه آقای شاهرودی كم كم قبول كردند كه بله اين طوري است.

 

 
 
۱۳۹۶ جمعه ۳۰ تير
   
 
نسخه عربي سايت پايگاه 
 
   
1 تعداد کاربران آنلاین
65 تعداد بازدیدکنندگان امروز
2530 تعداد بازديد كنندگان هفته
11664 تعداد بازدیدکنندگان ماه
1263286 تعداد بازدیدکنندگان کل
 
 
كليه حقوق مادي و معنوي سايت محقوظ و متعلق به دفتر آيةالله حاج سیّد محمّدعلی شیرازی می باشد
Designer:M.R.Ayazdehpour